تبليغاتX
فریاد زیر آب

عشق.ترانه.موسیقی

کفتر کشته که پروندن نداره

 

تو خاک و خونها کشوندن نداره

 

کفتر کشته پروندن نداره

 

یه کتاب کهنه که خوندن نداره

 

دار ه از تنهایی گریم میگیره

 

توی این شهر دیگه موندن نداره

 

کی میشه که من وتو

 

 ما بشیم و رها بشیم

 

مرغ پر بسته که کشتن نداره

 

وقتی کشتیش دیگه گفتن نداره

 

از یه در بسته وتاریک وسیاه

 

پای پیرو خسته دیدن نداره

 

اگه تو باغچه فقط یک گل داره

 

گل اون باغچه که چیدن نداره

 

هر درختی که یه روزی پیر میشه

 

اونو از ریشه سوزوندن نداره

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 6:10 بعد از ظهر |

واه ولک این چیه.میدونید این چی دیده چشماش در اومده؟

نانسی رو دیده

|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 9:19 بعد از ظهر |
عکس

بچه ها پایه هستید بریم تیم ملی را تشویق کنیم

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 9:35 بعد از ظهر |

ام کلثوم

شاید خیلی از ایرانیها با این چهره و این اسم اشنا هستند.(کوکب الشرق السیده ام کلثوم)اسم اصلی او فاطمه هست متولد  در یکی از دهاتهای مصر است.او حافظ قران بودوپدرش نیزملا بود.تنها خواننده ای که ۴۰سال بر روی سن با قدرت خواند.آهنگهای او جهانی به حساب میرود.او حدود۳۲سال پیش به دیار باقی سفر کرد.صدای این خواننده تا الان بعد از گذشت سالها هنوز در کشورهای عربی وحتی در کشور ما ایران به گوش علاقمندان این خواننده میرسد.

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 9:12 بعد از ظهر |

        اینم واسه عاشقای کاغذی

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 5:37 بعد از ظهر |

 

عشق

 

گذشتن از مرز وجوده

 

عشق اغاز راه قصه بوده

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 5:26 بعد از ظهر |
موسیقی ما

سلام

 

من خودم کارم  اهنگسازی هست ولی وقتی آهنگهای داریوش رو گوش میدم خجالت

 

 میکشم از خودم و میگم تو چی میخوای بسازی هر چی بوده ساخته شده.وبه جرات

 

 میگم من تعجب میکنم این خواننده های جدید چطور این جرات رو دارند وروشون

 

 میشه با وجود همچین صداهایی و همچین آهنگهایی به خودشون اجازه خودن میدند.

 

حالا کاش که آهنگهاشون و تنظیم وشعرایی که استفاده میکنند پر محتوا باشد. من

 

 اصلا نمیتونم برا یک لحظه گوش به چنین آهنگهایی بدم.به این دوستان توصیه میکنم

 

 که تجدید نطر کنند ونا گفته نماند برن برا اونی که این افکها رو ساخته(اوتاتیون)دعا

 

 کنن که فالشی ها وخارج خوندنشون رو (3شو)گرفته.واقعا تاسف داره بر موسیقی

 

 این مرز وبوم که به چنین روزی بافته.به امید رسیدن به اوج کاری موسیقی وداشتن

 

ستاره هایی همچون داریوش*ابی*ستار* برای همه آرزوی موفقیت را دارم.

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 5:15 بعد از ظهر |

نقطه عطف صدا

 

              داریوش

 

داریوش در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش محمود اقبالی، از ملاکان آذربایجان بود. داریوش دوران کودکی را در میانه، زادگاه پدر و مادرش گذراند. اولین بار در ۹ سالگی در جشنی در مدرسه شهرآرا به روی صحنه رفت. دوران دبیرستان را در دبیرستان‌هایی همچون دبیرستان فارابی، دبیرستان کرج، دبیرستان رازی دبیرستان سنندج، و دبیرستان آزادگان تهران پارس ‌گذراند و در مراسم‌ هنری به اجرای برنامه‌های هنری می پرداخت.

در ۱۳۴۹ با حسن خیاط باشی آشنا می‌شود و همین ورود رسمی او به موسیقی حرفه‌ای است. در همین سال او با ترانهٔ به من نگو دوست دارم به شهرت می‌رسد. در اواسط دهه ۵۰ خورشیدی و جو انقلابی ضد سلطنت پهلوی به جرم نگهداری مواد مخدر به زندان می‌افتد که برخی علت زندانی شدن وی را خواندن ترانه‌های ضد حکومتی می دانند..

 آلبوم‌ها

*       کارهای داریوش شامل بیش از ۲۰۰ ترانه در ۲۵ آلبوم است

*        

*       صدایم کن

*       به من نگو دوستت دارم

*       بوی خوب گندم

*       بن بست

*       سال 2000

*       شقایق

*       نیستی

*       نفرین نامه

*       جنگل

*       چشم من

*       پرنده مهاجر

*       فریاد زیر آب

*       ندیم

*       نازنین

*       خاموش نمیرید

*       سفره سین

*       مسبب

*       نون و پنیر و سبزی

*       زندونی

*       بچه های ایران

*       آشفته بازار

*       امان از...

*       آهای مردم دنیا

*       گل بیتا

*       رومی

*       دوباره میسازمت وطن

*       راه من

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 4:58 بعد از ظهر |
کاظم الساهر
یکی از بهترین خواننده های در حال حاضر عرب

کاظم الساهر

نام اصلی او کاظم عبدالجبار السامرائی است متولد عراق شهر سامرا

است.متاهل و داری سه فرزند بزرگترین فرزندش عمر نام دارد و۲۷ سال

 سن دارد.این خواننده خوش صدای عراقی به(سفیر الاغنیه العربیه)ملقب

 شده.مذهب او شیعه ۱۲ امام هست.فعلا ساکن لبنان میباشد.او همه

 آهنگهایی که می خواند خودش میسازد.کاظم الساهر دارای لیسانس

 موسیقی از دانشگاه سوییس است.ساز تخصیص او پیانو است ولی به

 تمام سازهای دیگر موسیقی تبحر خاصی دارد.کاظم نه تنها برای خود

میسازد بلکه برای دیگر خواننده های عرب نیز اهنگ میسازد.او عاشق رنگ

 مشکی هست.کاظم حدود۲۰سال خواننده گی میکند ولی ستاره شدن او

 نزدیک به ۱۰ سال است.دلیل ستاره شدن او انتخاب و زنده کردن سبک

 اصیل موسیقی عربی بود و بلاخص خوانده اشعار و قصیده های شاعر

معروف عرب زنده یادنزار قبانی هست.

 

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 0:32 قبل از ظهر |

     تو میگی نامه نوشتی نرسیده

 

 

 از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده

 

 

   منم امشب واسه تو نامه نوشتم

 

 

     اما اشکام همه رو نامه چکیده

 

 

       آسمون با من وتو قهر دیگه

 

 

    هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 11:50 بعد از ظهر |
متاب خاطرات

                                                                                                                                           

                 دفتر کتاب خاطرات من

 

 

         پر لحظه های با تو بودنه

 

 

          توغروب خسته چشمهای من

 

 

            انتظار لحظه رسیدنه

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 11:36 بعد از ظهر |
عکس

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 11:22 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 11:6 بعد از ظهر |
نامه

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 10:47 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 10:35 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 10:7 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 9:44 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 9:24 بعد از ظهر |
عشق

چون همسفر

 

 

 

                 عشق شدی

 

 

 

 

                             مرد سفر باش

 

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 9:19 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 9:11 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 8:2 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 7:43 بعد از ظهر |
 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 0:36 قبل از ظهر |
عشق
 

          عشق

 

 

بی تو دنیا بر سرم آوار شد

 

بین ما هر پنجره دیوار شد

 

درد ما در بودن ما ریشه داشت

 

رفتن ومردن علاج کار شد

 

آنکه اول نوش دارو مینمود

 

بر لب ما زهر نیش مار شد

 

عیب از ما بود از یاران نبود

 

آنکه اول یار شد بیزار شد

 

عاقبت با حیله سوداگران

 

عشق هم کالای هر بازار شد

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 0:25 قبل از ظهر |
عکس
|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 0:17 قبل از ظهر |
 

      

                                     بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام بچه ها امیدوارم خوب وسلامت باشید.امروز میخوام براتون یه داستان رو تعریف

 

   کنم که بر من گذشته.چند سال پیش برای پیدا کردن عموم رفتم تهران پدر بزرگم تازه

 

 فوت کرده بود و برای تقسیم ارث وجود او  لازم بود .ظهر به قصد تهران حرکت

 

 کردم.هوا خیلی سرد بود سوار قطار که شدم مستقیم از فرط سرما پریدم تو کوپه ونشستم

 

 کوپه خالی بود فقط من بودم.خدا خدا میکردم کسی توی کوپه ای که من هستم نیات تا

 

بتونم راحت بخوابم و خوشبختانه تا حرکت قطار کسی وارد کوپه من نشد.خیلی خسته بودم

 

 ولی هوا دیگر سرد نبود گرمای بخاری اینبار کاری کرد که کتم رو دربیارم کتم  رو در

 

 اوردم  ونشستم جفت پنجره وپاهامو دراز کردم ویک سیگار روشن کردم.خلاصه نمیدونم

 

 چی شد  بعد از نیم ساعت خوابم برد.با صدای در کوپه از خواب بیدار شدم مامور قطار

 

 بود در را باز کردم و یک پسر حدودا15ساله با یک زن و2دختر هم کوپه ای من

 

بودن.زود بلند شدم وخودم رو جم وجور کردم.سلام کردم ونشستم جفت پنجره اونا هم

 

نشستند.با خودم گفتم خدایا این 2ساعت راحتی را با 15ساعت عذاب مبادله کردی واااااای

 

 راحتی دیگه صلب شد.بعد 10 دقیقه بلند شدم و رفتم بیرون از کوپه از بس که یه جا میخ

 

 شده بودم خسته شدم.رفتم تو راهرو ایستادم ویک سیگار روشن کردم وکشیدم.حدود نیم

 

 ساعت ایستادم خسته شدم روفتم داخل کوپه با ببخشید ببخشید نشستم سر جام.زنی که با

 

اون خانواده بود یک سبد در اورد وشروع کرد به  در اوردن میوه وبه بچه هاش میداد به

 

منم تعارف کرد ولی من با خیلی متشکرم دست اونو رد کردم ولی اون خیلی اسرار کرد و

 

 دوتا دخترا هم نگام میکردند ومیخندیدند من دیگه خجالت کشیدم ویک پرتقال گرفتم و با

 

هزار درد سر خوردم هل نشده بودم ولی خب سعی میکردم حرف را با اونا شروع

 

نکنم.پسره که جفت من نشسته بود موبایلشو در اورد و شروع کرد به ور  رفتن با اون تو

 

 همین حین  به من گفت از موبایل سر در میاری من اول خواستم بگم نه ولی بعد گفتم چرا

 

بگم نه حالا فکر میکنن نا دیدم  یا نداشتم گفتم اره گفت میشه گوشی رو برام همه

 

 تنظیماتشو عوض کنی منم گفتم باشه وشروع کردم به ور رفتن با گوشی بعد از کلی کار

 

 اونو تنظیم کردم وطبق مزاج اقا پسر گل تنظیم کردم ودادم تا دادم دستش خواهرش

 

گوشی را برداشت ونگاه کرد وبا صدای بلند گفت:چقدر زیبا خیلی قشنگ شد خیلی مامان

 

 شد.بعد رو به من کرد وگفت میشه گوشی منو هم مثل همین تنظیم کنی .منم با خودم (گفتم

 

چرا نه).گفتم اره و اونو هم تنظیم کردم در حالی که تعمیرگاه موبایل باز کرده بودم

 

 وتنظیم میکردم دیدم دختر خانوم بلند شد واومد پیشم نشست وگفت میشه به من یاد بدی؟

 

منم گفتم با یک بار توضیح یاد نمیگیری بعد اون گفت خب چند بار بگو امشب که

 

 همسفریم وتا صبح وقت داریم منم گفتم اره راست میگی.خلاصه شروع کردم به توضیح دادن.

 

 جفت تعمیرگاهم مدرسه موبایل هم باز کرده بودم.خلاصه توضیح میدادم ولی راستش

 

دختره خیلی خنگ بود حالیش نبود با اینکه منو فارسی بود.خلاصه اونم تنظیم کردم.دادم

 

 دستش اونم تشکر فراوانی کرد ورو به مادش کرد وگفت مامان اون پسته ها رو در

 

 نمیاری بدی مشغول بشیم مادره هم در اورد وداد به دخترش که بعد فهمیدم اسمش تارا

 

  هست.تارا خانم دیگه جاشو عوض نکرد وهمونجا جفتم نشست وشروع کرد به سالاد

 

 درست کردن.فکر نکنید راستی سالاد درست میکرد :نه:مخ منو سالاد کرد.بچه ها تا اینجا

 

 رو داشته باشید بعدا ادامه میدم.

حامی

|+| نوشته شده توسط حامی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 11:34 بعد از ظهر |
 

قلم عشق

 

قلمم خشک شد دیگه

از بس که من از تو نوشتم

طاقتم مرد وشکست

از بس که چشم به راه نشستم

بگوای رفته زمن

کی میایی کی بگو

اگه هم دیگه نمیای

بیا تو خوابم بگو

رفتن پر حادثت را

من شنیدم از رفیق

گفت که رفتی تو شدی موم

دست شاه نا رفیق

تو رو زود از من ربودن

دشمنان عشق ناب

روزی که از من گذشتی

یاورم شد خاک پاک

 

 

حامی

 

|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 10:56 بعد از ظهر |
دیو ودلبر
 

قصه من برای توست

قصه دیو ودلبره

قصه ای که شنیدنش

عشق رو بیادت میاره

یه روز که نه یک شب سرد 

وقتی که افتاب در اومد

لحظه انتظار من

تموم نشد سر نیومد

انگاری جادو شده بود

ساعت دیواری ما

عقربه ها گم میشدن

تو خلوت ثانیه ها

قدم گذاشتم توی راه

به انتظار دلبرم

نشست وفریادی کشید

دیوه پرید پشت سرم

دلبر نازنیم من

تو پنجه های دیوه بود

تو صورت مهربونش

شادی وخنده ای نبود

توی نگاه شیشه ایش

یه آسمون گریه نشست

تو خلوت وبی کسی هاش

یک دفعه نا شد وشکست

دیوه نداد دلبرم رو

منو به غصه ها سپرد

قلب پر از گلایمو

از توی سینه کند وبرد

     حامی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 11:35 قبل از ظهر |